تبلیغات
مقاومت فرهنگی در برابر آسیمیلاسون وحفظ بروز رسانی فرهنگ سنتی

تورکی آذربایجانی
ما به فرهنگهای ملل احترام خواهیم گذارد
روند بحران قومی در ایران
ن : آتیلا ت : جمعه 23 اردیبهشت 1390 ز : 01:06 ب.ظ | +

روند بحران قومی در ایران

 نویسنده:   عبدالله  -   رمضان زاده

 منبع: فصل نامه - راهبرد - 1377 - پیش شماره 1 - تاریخ شمسی نشر 1377
 
باید این نكته را پذیرفت كه به هر حال كشور ما مانند اكثر كشورها، چند قومیتی است. ظاهراً حدود چهار الی پنج هزار قومیت در دنیا شناسایی شده كه در چارچوب این دوسیت و اندی (دولت) جمع شده است، كه به هر حال این قومیت های گوناگون ساكن در كشورهای مختلف به گونه ای با یكدیگر مشكل دارند. در منشور صلح پطرس غالی آمده بود: سازمان ملل درهای خود را نبسته اما آیا منابع انسانی و منابع طبیعی روی زمین سخنران در اینجا دو مبحث را مورد توجه قرار می دهد. در مبحث اول بحث تئوریكی در زمینه چگونگی ایجاد بحران قومی و عواملی كه آن را تداوم می بخشد ارائه می شود. در ادامه دو نوع عوامل داخلی و خارجی و یا فاكتورهای اولیه و ثانویه مطرح شده و با توجه به شاخص های مختلف مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد.

مبحث دوم مقاله به چگونگی روند بحران قومی در ایران و عوامل تشدید كننده بحرانهای مذكور می پردازد. در این راستا عوامل داخلی مورد بررسی قرار گرفته و ارزیابی می شود سپس عوامل خارجی یا بین الملل در ایجاد و تداوم بحران قومی در ایران مورد توجه قرار می گیرد. بخش آخر مقاله ابتدا سازكارهای حل بحران قومی را مطرح كرده و سپس كارائی این سازوكارها در مورد ایران و همچنین تجربة بكارگیری بعضی از آنها در تاریخ معاصر كشورمان مورد ارزیابی قرار می گیرد. و در آخر پیشنهادهائی جهت تقویت همگرایی قومیتها د ایران ارائه می شود. لازم به ذكر است كه آنچه سخنران در این مجال اظهار داشته اند بیانگر نوعی از تفكر در ارتباط با مسائل ایران می باشد و اینكه چون كشور ما هم چند قومی است، لاجرم باید در این خصوص سیاست هایی را اتخاذ نماید.

اجازه تشكیل پنج هزار دولت را می دهد یا نمی دهد؟ این سؤال جدی است. اگر در نهایت قبول داشته باشیم كه همه قومیت ها باید هر كدام یك دولت ملی داشته باشند آن وقت پنج هزار دولت باید داشته باشیم كه این هم نشدنی است. تجربه یوگسلاوی بعد از منشور صلح این را ثابت كرد كه این امر ناممكن است. بدلیل اینكه مرزها در هم می ریزند، یعنی وقتی كه بناست یوگسلاوی دوام نیاورد ـ آنهم به خاطر اینكه سه تا قومیت (مسلمان، كروات و اسلاو) نمی توانند با هم زندگی كنند ـ طبیعاً در بوسنی هم نمی تواند دوام بیاورند، وقتی در بوسنی نشود، در مجموعه كوچكتر هم نشدنی است چه آنكه روند رو به رشد مهاجرت در سطح دنیا و جابجائی مرزها باعث می‏شود مرزهای انسانی با مرزهای جغرافیایی همخوانی نداشته باشند. اگر این را در نظر بگیریم با دیدگاه های مختلف می‏توان به مسأله نگاه كرد، از دیدگاه منافع گروه ها، از دیدگاه منافع دولت ها كه هر كدام انتظاراتی خاص خود را دارند.

به نظر من دیدگاهی كه محققان صلح به عنوان یك شاخه در سطح دنیا راجع به مسائل قومی در ذهن دارند، كم هزینه ترین دیدگاهی است كه می شود روی آن فكر كرد. مسأله پنج قومیت و بیش از دویست ملت را در نظر بگیرید. این محققان معتقدند كه باید شیوه ای در حل منازعات به كار گرفته شود كه دارای این پنج ویژگی باشد.


1 ـ عدم استفاده از خشونت فیزیكی: یعنی هیچ یك از طرفین درگیر از خشونت فیزیكی استفاده نكنند.

2 ـ استفاده بهینه از زمان در اختیار انسان.

3 ـ پیگیری یك توافق منطقی كه در آن منافع مشروع طرفین ملحوظ شده باشد و ضمناً منافع طرف های سوم و چهارم درگیر را هم در ذهن داشته باشد.

4 ـ كم كردن هزینه هایی برای طرف های درگیر وجود دارد و برای كسانی كه از برون به قضیه نگاه می كنند و یا درگیر قضیه می شوند.

5 ـ بهبود روابط بین طرفین یا حداقل كم كردن تنش ها یا هزینه های درگیری طرفین.
با در نظر گرفتن این پنج مورد آنگاه راجع به اینكه برای مسئله قومیتها به چه راه حلی در نهایت می خواهیم برسیم با دید دیگری نگاه خواهیم كرد.

به هر حال مسئله منازعات قومی از آن مسائلی است كه دنباله دار است. یك مسیر را شما باید در نظر بگیرید كه با موج های سیاسی شروع می شود و خاتمه هم ندارد. و این چیزی است كه تجربه كشورهای پیشرفتة دنیا و كشورهایی كه از لحاظ جامعه مدنی در سطح بالایی هم قرار دارند نشان می دهد كه تنش های قومی هنوز هم حل نشده و هر روز باز مسائل جدیدی مطرح می شود. تنها فرقی كه با جوامعی مثل جامعه ما و جوامع جهان سومی دارند این است كه میزان خشونت روز بروز كمتر می شود.

بحث راجع به معضلات قومی هم نمی تواند به یك دیسیپلین (نظم) علمی به روابط بین الملل، یا علوم سیاسی، روانشناسی، جامعه شناسی و منحصر شود. در واقع باید یك دیدگاه جامعی ـ كه مجموعه ای از دانش های مختلف در حوزه علوم انسانی را در بر می گیرد ـ را درگیر كرد تا بتوان به یك تجزیه و تحلیل قابل قبولی رسید. یعنی همان بحثی كه در مباحث نظریة جهانی1 راجع به عدم تفكیك علوم انسانی وجود دارد، در مسأله بحران های قومی خودش را به شكل واضحی نشان می دهد كه امكان این وجود ندارد كه شما با یك زمینه2 دانشی از باب شاخه های علوم انسانی وارد مبحث مطالعات قومی شوید. من در اینجا ابتدا اشاره ای خلاصه وار به آنچه كه باعث ایجاد تنش های قومی هست می كنم و بعد به روندی كه معمولاً برای حل منازعات قومی پیش بینی شده، و در نهایت یك مقداری به تاریخچه مسائل قومی در داخل كشور می پردازم.

ایران، یك مشخصات خاصی دارد و آن اینكه ما پنج قومیت داریم كه به آگاهی قومی رسیده اند و در عین حال در مناطق مرزی ما ـ هم مرز با كشورهای هم زبان خود یا با قومیت های هم زبان خودشان ـ واقعند. در دنیا این گونه موارد نادر است كه مثلاً از پنج طرف، یك چنین وضعی وجود داشته باشد. معمولاً بحران های قومی، در نقاط مرزی خودش را نشان میدهد؛ البته استثناهایی هم وجود دارد، مثل قره باغ در دایره بسته ای در آذربایجان. بحران قومی در واقع از تعارض میان گروه هایی كه اعضای آنها یك هویت جمعی برای خودشان قائلند كه با هویت جمعی همسایه در تعارض قرار می گیرد؛ ناشی می شود. این هویت جمعی هم بر خصوصیات همراه با تولد افراد یعنی (خصوصیات غیر ارادی) و هم بر خصوصیات ارادی كه بعداً در تعامل اجتماعی به وجود آمده (معمولاً زبان، مذاهب و نژاد را خصوصیات همراه با تولد می دانند)، مبتنی می باشد. در حالی كه تجربة اجتماعی استثمار شدن یا استثمارگر بودن، محروم بودن یا نبودن، خصوصیات و تجربیاتی است كه بعداً اضافه می شود و مجموعه این دو، آگاهی قومی را به وجود می آورد؛ در واقع می شود گفت كه این تعارض در مورد تأمین نیازهای انسانی (اولیه و ثانویه) است. یعنی نیازهای انسانی1 یكی از مهمترین ملاك هایی است كه در بحث بحران های قومی باید به آن اشاره كرد. این هم به این خاطر است كه نیازهای ثانویه بسیار اهمیت دارند. بنابراین، ما بحرانی را “قومی“ می دانیم كه بر اساس خودآگاهی جمعی گروهی باشد كه این احساس هویت جمعی در داخل یك مجموعه ای كه فعلا ً2 دولت ـ ملت هست خودش را نشان می دهد. یعنی ما ممكن است كه تعارض بین عرب و فارس را بین ایران و عراق داشته باشیم اما این را “بحران قومی“، نامگذاری نمی كنیم یا تعارض بین جمهوری آذربایجان و ارمنستان را “بحران قومی“ تلقی نمی كنیم؛ اما همین كه این تعارض به داخل جمهوری آذربایجان محدود می شود اسمش را “بحران قومی“ می گذاریم مثل بحران قره باغ.

برای اینكه یك بحران را “قومی“ بنامیم؛ مراحل مختلفی را معمولاً ذكر می كنند یعنی بحران قومی خودش را به شكل های مختلفی نشان می دهد، می تواند خشونت بار باشد یا غیر خشونت بار. اگر غیر خشن هم هست، به معنای نبود بحران قومی نیست چون ممكن است در مرحله اعتراضات باشد یا در مرحله كاملاً خفی باشد و خودش را نشان ندهد و به قول فرنگیها آتش زیر خاكستر باشد اگر هم خشونت بار باشد می تواند به صورت شورش ها، جنگ های چریكی باشد و یا در یك نبرد سطح پائین متعارف، خودش را نشان بدهد. این را از این جهت گفتم كه بحران های قومی معمولاً از یك مرحله به مرحلة دیگر تغییر می كنند یا بالاتر میرود یا پائین تر می آید، این تغییر خشونت به چهار موضوع اساسی ربط پیدا می كند.


1 ـ موضوع نزاع: خود موضوع نزاع ممكن است در طول تاریخ عوض بشود، در یك مرحله ممكن است بحث زبانی ناسیونالیستی باشد و در مرحله بعد ممكن است به یك بحث مذهبی مثل شیعه و سنی؛ تبدیل شود در مرحله بعد ممكن است به بحث اقتصادی منحصر شود و این تعامل و تغییر، همیشگی است.

2 ـ عامل دیگر خود بازیگران هستند، نقش بازیگران را نباید نفی كرد. طرفین بازی معمولاً به این اعتقاد دارند (هم بازیگر داخلی هم خارجی) كه تحت شرایطی می توان یك بحران را در سطح بالاتر یا در سطح پائین تر دید.

3 ـ عامل عمده ساختار فرصتها است یعنی یك زمانی فرصتی برای یكی از بازیگران پیش می آید كه اگر بازیگر، دولت باشد مثلاً فرصت سركوب پیدا می كند یا اگر بازیگر قومی باشد، فرصت اعتراض پیدا می كند. خود این زمان و چارچوب و ساختاری ـ كه برای فرصت ها وجود دارد ـ بسیار اهمیت دارد. در روند تاریخی كشور ما مطالعه مسأله تنش های قومی، به این مسأله فرصت ها باید خیلی دقت كنیم كه كجاها فرصت داده شده و بحران ایجاد شده و كجاها فرصت ایجاد شده كه بحران فروكش كرده است.

4 ـ عامل چهارم مقوله استراتژی های طرفین درگیر و نحوه تصمیم گیری است. این بسیار مهم است. به فرض الان حزب دمكرات كردستان ایران ـ كه حزب غیرقانونی از نظر قانون اساسی ما است ـ در یك مرحله ای است كه با تعارض درونی روبرو است كه آیا فاز نظامی را به فاز سیاسی تغییر بدهد یا نه، و مدتهاست كه توانایی تشكیل یك كنگره را ندارند تا در طی آن راجع به این موضوع تصمیم گیری نمایند تبعات این مسأله بسیار مهم است كه استراتژی و نحوة تصمیم گیری چگونه می تواند باشد. طبیعتاً تصمیم گیری قدرت های خارجی هم در این قضیه بسیار اهمیت پیدا می كند؛ فقط داخلی ها نیستند. با توجه به همه این مسائل می شود گفت كه بحران قومی وقتی پیش می آید كه رابطه ای سلطه جویانه در میان قومیت ها وجود داشته باشد. یكی از قومیت ها یا مجموعه ای از قومیت ها خواهان سلطه بر دیگران باشند و یا اعمال سلطه بر دیگران بكنند.
در مرحله دوم، باید آن احساس هویت جمعی در میان قومیت ها چه سلطه گر چه سلطه پذیر وجود داشته باشد. در ضمن باید گروه هایی كه احساس هویت جمعی می كنند، شروع به عمل براساس این هویت جمعی بگنند. ما اعمالی را كه در میان قومیت ها شكل می گیرد منتها براساس هویت قومی نیست، داریم؛ مثلاً جریان دادشاه در بلوچستان، اعتراض به ستم است نه اعتراض به ستم قومی؛ بعد هم می بینیم دادشاه به یك قهرمان ملی در تمام كشور در آن زمان تبدیل می شود.

سوم اینكه باید یك تغییر هم در روابط قدرتی میان قومیت ها بوجود بیاید. یا این تصور وجود داشته باشد كه در روابط قدرتی بین قومهای مختلف باید تغییری بوجود بیاید.

در چنین صورتی است كه بحران قومی نمود پیدا می كند و اما اینكه شكل خارجی آن چگونه باشد، بعداً بررسی می كنیم. برای حل بحران های قومی، استراتژیهای مختلفی مطرح می شود چه از طرف دولت ها چه از طرف گروه ها. خلاصه می توانیم بگوییم كه دولتها می تواند سه استراتژی كلی1 داشته باشند كه هر كدام تقسیماتی دارند.


1 ـ یكی سیاست مدارا و تحمل و یا قبول همراهی. در این چارچوب ممكن است كه سیاست های مختلفی مطرح شود. فدرالیسم، كنفدرالیسم، اتحادیه قومیت ها یا اینكه نحوة توزیع منابع و قدرت را تغییر بدهند. یعنی یك دولتی ممكن است چنین استراتژی را در نظر بگیرد (مثل اریتره)

2 ـ یك سیاست هم اینكه روابط سلطه گرایانه باشد. این روابط، مراحل مختلف می تواند داشته باشد. می تواند فقط ادغام فرهنگی باشد؛ یعنی از نظر فرهنگی، فرهنگ یك قومیت را از بین می برد. می تواند جذب باشد، سعی می كند با سیاست های جذبی قومیت را از قومیت خودش جدا بكند و یك سیاست هم می تواند (مثل سیاست شاه عباس) جابجایی باشد، قومیت از یك جا به جای دیگر برود. یكی هم سركوب است، كه می تواند به شكل سركوب نظامی یا نسل كشی باشد، مثل بعضی از كشورهای آفریقایی (روآندا و بروندی).
گروه ها هم می توانند سیاست هایی را برای خودشان در نظر بگیرند؛ كه مانند سیاستهای دولت باشد. یكی از این سیاست ها می تواند به صورت انزواگرائی باشد. ما كروه هایی در سطح دنیا داریم كه اصلاً كنار می كشند، می‏گویند ما دخالت نمی كنیم؛ كاری نداریم و یك وقت هم خود این گروه ها مهاجرت می كنند این مهاجرت را ما در كردهای تركیه می بینیم، اینها از یك طرف مقاومت می كنند و از طرفی مهاجرت می كنند. بیشترین كسانی كه در اروپا به عنوان ترك شناخته می شوند، كردهای تركیه هستند كه هم مهاجرت می كنند برای اینكه از شر دولت راحت شوند و هم یك عده از ایشان مقاومت می كنند.

اینها دو وجه مشترك هم دارند، یكی اینكه تقاضای جدایی می كنند یا تقاضای خودمختاری می كنند. یا گاهی وقت ها ما در واقع شاهد تقاضای خودمختاری فرهنگی ـ علاوه بر خودمختاری سرزمینی ـ از طرف قومیت ها هستیم. در نهایت آنچه كه می شود پیشنهاد كرد؛ در واقع نوعی مهندسی سیاسی دربارة حل بحران های قومی است، این مهندسی اجتماعی (سیاسی) به سه گونه می تواند خود را نشان بدهد. تغییر در نحوة انتخابات، معمولاً در جوامع قومی اگر انتخابات بر مبنای اكثریت باشد قومیت هایی كه در اقلیت هستند، محروم می مانند و این تنش زا می شود. شكل دوم سیاست های توزیعی مجدد است مثل سیاست مناطق محروم كه ما ایجاد كرده ایم. دیگر اینكه در مقوله های زمینی و سرزمینی تغییر بدهیم؛ یعنی بپذیریم كه به یك قومیتی خودمختاری داده شود كه در بعضی جاها هم صورت گرفته است.

اما اینكه در چه شرایطی بحران هایی قومی بوجود می آید، یك مطلبی راجع به توسعه بگویم (مبحث مدرنیزم). در دهة شصت افرادی مثل “كارل دویچ“ و اصحابش معتقد بودند به محض اینكه روند مدرنیزاسیون پیشرفت كند، قومیت گرایی به عنوان یكی از گرایش های سنتی در میان انسانها از بین خواهد رفت. اما ما در نیمه دوم دهة هفتاد و دهة هشتاد شاهدیم كه كشورهایی كه از نظر مدرنیزه و پیشرفت صنعتی بسیار جلو هستند اینها دچار تنش های قومی هستند، مانند آمریكا، آلمان، بلژیك، انگلستان، اسپانیا و… نیز كشورهائی همچون یوگسلاوی و شوروی و عراق و… درگیر این تنش ها هستند. این یك بحثی نیست كه ربطی آن چنان به مدرنیزاسیون داشته باشند؛ البته جدیداً كسانی مانند “سیكوارت“ معتقدند كه اصلاً خود مدرنیزاسیون در مسائل قومی تنش زاست. مخصوصاً مدرنیزاسیونی كه بر اساس نرخ رشد اقتصاد ملی استوار شده باشسد یعنی اگر بنا باشد كه مبنای رشد اقتصادی، اقتصاد ملی باشد سیاست توسعه ناموزون پیش می آید و مناطق محروم تر باز هم در محرومیت می مانند و به خاطر سایر جنبه های مدرنیزم همچون گسترش اطلاعات، كتابخوانی و تحرك اجتماعی، آگاهی قومیت ها از محرومیت خودشان بیشتر می شود و بنابراین خود روند مدرنیزاسیون، تنش زا است و مسائل قومی را بیشتر می كند.

بنابراین اگر بخواهیم به روند مسائل ایران توجه كنیم، باید به دنبال شرایطی كه از نظر حالتها سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی باعث تعارض بین قومیت های ایرانی با دولت مركزی در طول تاریخ شده است، باشیم. هم چنین باید دورانی ـ كه این تعارض ها نمود پیدا كرده اند ـ را در نظر داشته باشیم و سپس سیاست های دولت ها را در طول زمان تجزیه و تحلیل بكنیم و ببینیم كه آیا دولت ها مقصر بودند، عوامل خارجی مقصر بوده اند، یا اینكه موانع قومی مقصر بودند و یا اینكه تعاملی از این سه بوده كه بحران قومی را بوجود آورده است.

برای اینكه تفاوت های فرهنگی بین قومیت ها را مشخص كنیم، ملاك اندازه گیری های ما خیلی دقیق نیست. ما سه مرحله را به عنوان مراحلی كه بحران های قومی را در تاریخ ایران شاهدش بودیم، ذكر می كنیم:

مرحله اول: قبل از دولت رضا شاه است.

مرحله دوم: از اواسط جنگ جهانی دوم شروع می شود تا پس پایان جنگ.

مرحله سوم: سال های اولیه پیروزی انقلاب اسلامی.

قبل از رضا شاه در واقع تنش های قومی به آن شكل نبود. بیشتر، تنش های قبیله ای بوده خیلی هویت قومی به آن معنای مدرن خودش را نشان نمی داد، بلكه رئیس قبیله در تعارض سیاسی با دولت مركزی قرار داشت و یا اینكه مشكلاتی با دیگر قبایل داشت و یا اینكه تحریك مستقیم خارجی در جریان بوده است. قضیه شیخ خزعل نمونه ای از این موارد بوده كه یك حركت تجزیه طلبانه ای است كه توسط انگلیسیها هدایت می شد و بعد هم كه انگلیسیها به این نتیجه می رسند كه دولت متمركز ایران مهمتر است، این حركت خود به خود از بین میرود. اینها، حركت های قومی نیستند، بیشتر قبیله ای هستند و به طور كلی این حركت ها را نمی توانیم حركت قومی بنامیم. مثلاً سیم كوه (اسماعیل آقا) در كردستان، زمانی با روس ها متحد شد، و زمانی با آذری ها درگیر می شود و گاهی هم كردها را قتل عام می كند و گاهی هم ادعا می كند كه همه ملت ایران باید از من متشكر باشند؛ چون به خاطر آنها در برابر روسها ایستادم یا در جایی می بینیم كه به ارمنی ها برای سركوب آذری ها كمك می كند یا… به هر حال خیلی روند متعادلی را نشان نمی دهد.

من به عوامل مختلف در مورد بحران های قومی در ایران به صورت خلاصه اشاره می كنم كه هم عوامل(داخلی) سیاسی و اقتصادی و هم عامل نفوذهای خارجی است:


1 ـ از 1920 ما می بینیم كه دخالت های قومی1 پایین می آید اما در جاهایی می بینیم كه بحران های قومی در بالاترین حدش هست. در تمام كشور هم بلوچستان مشكل داشتیم، هم در خوزستان و هم در كردستان. بعد دولت انگلیس به سرعت حمایت خودش را از همة حركت های قومی بر می دارد. در نتیجه می بینیم كه روند بحران قومی در كشور فروكش میكند.

2 ـ در فاصله 1930 تا 1933 كه بحران نفت ما با انگلیس است، یك مقداری تنش های قومی افزایش می آید. كه این روند تا 1945 الی 1947 ادامه دارد. در این سال ها میزان مداخله خارجی ها و اشغال كشور به بالاترین حدس می رسد و تنش های قومی هم بالا میرود. هرگاه مداخله خارجی ها در حمایت از قومیت ها كاهش می یابد، تنش های قومی هم پایین می آید.

3 ـ بعد در دوران محمدرضا پهلوی یك روند آرامی از تنش های قومی را داریم. فقط در سال 1963 تا 67 میلادی است كه بتید به روی كارآمدن كندی در آمریكا دقت شود؛ كه طی آن كم شدن حمایت دولت آمریكا از حركت های قومی باعث پایین آمدن تنش های قومی می‏شود.

4 ـ بعد به سال 1979 م می رسیم كه در واقع دوران ثبات حكومت پهلوی است. رژیم عراق ابتدا شروع به حمایت از تمام گروه های قومی موجود در ایران می كند و ما در كنار این می بینیم كه تنش های قومی بالا می‏رود. هرچه دولت عراق ضعیف تر می شود و حمایتش كمتر می شود میزان تنش های قومی پائین تر می آید اینجا رابطه بحران های قومی با حقوقی كه ما برای قومیت ها قائل بودیم، معنی دار می شود.
قبل از اینكه دولت رضاشاه كاملاً متمركز و ناسیونالیستی بشود، قومیت های ما در یك حد خودمختاری قبیله ای بودند، می بینیم كه تنش ها بالاست اما حقوق (اقلیتها) هم بد نبوده هر چه حقوق پایین تر می آید، تنش ها هم پائین می آید. حقوق اقلیت ها در دوران رضاشاه، صفر است كه حتی لباس پوشیدن آزاد را هم اجازه نمی دادند ولی ما می بینیم حركتی جدی قومی مشاهده نمی شود. در اینجاها رابطه قومیت ها با حقوقی كه برای آنها در نظر گرفتیم، بی معنی به نظر می‏رسد.

در دوران اشغال به هر حال یك مقداری به خاطر باز شدن فضا، دوباره لباس پوشیدن آزاد می شود، تكلم آزاد می شود، نوشته هایی به زبان های مختلف می بینیم، حقوق قومیت افزایش پیدا می كند، به همان میزان تنش ها هم، بالا می رود. دوباره شاه وقتی بر اوضاع مسلط میشود. حقوق اقلیت ها به صفر می رسد و روند تنش هم بسیار پایین است یا اصلاً دیده نمیشود. اینجا، دوباره تنش ها كه بالا می رود، بتدریج دولت سعی می كند حقوق اقلیت ها را رعایت می كند (در اوائل انقلاب)، لذا می بینیم كه آزادی كامل می شود. می بینیم در بعضی مناطق حتی دولت مركزی را هم به رسمیت نمی شناسند. بیش از حد هم خودمختاری میخواهند و می آیند مذاكره می كنند؛ تنش های قومی هم بالا است.

بعد هم می بینیم روند اعطاء آزادی یا حقوق به اقلیت ها، یك روند متعادل می شود. در حدی كه قانون اساسی، اجازه چاپ و نشر كتاب را می دهد و دولت هم سعی می كند در بعضی مواقع، زبان را تقویت بكند یا حداقل محدودیت ها را كمتر بكند، تنش ها هم همین طور پایین می آید. یك جایی كه شاید معنی دار باشد بحث نابرابری های اقتصادی بین بعضی مناطق است. از سال 1920 م تقریباً همه مناطق ـ به جز تهران و تبریز ـ شبیه هم بودند. در روند توسعه كشورمان خودمان می بینیم كه فاصله بین مناطق از نظر اقتصادی به شدت بالا می رود. اما هیچ ربطی به وضعیت بحران های قومی پیدا نمی كند. مگر اینكه بگوییم این فاصله تا یك جایی آیش زیر خاكستر بوده است. این امر احساس می شد لكن با انقلاب مردم، به یكباره خود را نشان داد. ظلم یا ستم مضاعف كه مطرح می‏شود این احساس به آنها دست می دهد؛ هم مدرنیزاسیون در كشور بود، هم وضعیت قومیت ها از نظر اقتصادی در یك مقایسه، بدتر شد. بعد دوباره بعد از انقلاب می بینیم كه فاصله بین مناطق با سیاست های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مسأله مناطق محروم، سهمیه دانشگاه ها ئ اعزام اجباری پزشكان به مناطق، یك مقداری فاصله ها متعادل تر می شود؛ البته باز می بینیم كه تنش های قومی هم پایین می‏آید.

یك ربطی هم بین آزادی های سیاسی در كل كشور و بحث تنش های قومی می بینیم، هرچه ما آزادی های سیاسیمان بالا رفته (به هر دلیل)، تنش های قومی بالا رفته، هر چه سركوب دولت بیشتر بوده و آزادی های سیاسی پایین تر بوده، ما تنش های قومی را هم نداریم و بعد می بینیم كه در دوران انقلاب، تنش های قومی در بالاترین حدش بوده (در دو سال اول)، آزادی ها هم در بالاترین حد بوده است و بعد به سرعت سقوط كرده و دوباره در یك حالت متعادل گرفته است. این برهه ای كه ما الان در آن قرار داریم (این برهه حساس)، باید مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرد كه در این بحث ما نمی گنجد. یك بحث هم هست به این صورت: رابطه بین بحران یا تنش های قومی و میزان قدرت دولت در سركوب، ما می‏بینیم هر جا دولت سركوبش بالا رفته، میزان تنش های قومی در كشور پایین آمده است. (نشان دادن نمودار توسط سخنران به مستمعین).

دولت شاه از 1345 تا 1357 بالاترین حد قدرت سركوب را داشته، كه نمودار كاهش تنشهای قومی را نشان می دهد، بعد قدرت سركوب توسط انقلاب منفجر می شود و كنترل دولت به حداقل می رسد. تنش های قومی بالا می رود دوباره قدرت و كنترل دولت بالا میرود، میزان تنش های قومی پایین می آید شاید معنادارترین رابطه را ما در اینجا می یابیم كه هر جا قدرت دولت بالا می رود، ما نمود عینی تنش های قومی را نداریم.

 


مرتبط با : جامعه شناسی
.:: نظرات () ::.


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://assimilation.mihanblog.com
This Template  By Theme-Designer.Com